کاش با شک آن پسین چشمک نمی انداختی
تا به این اندازه در من شک نمی انداختی
حکم دل کردی و حکم دست من یک شاه دل
لا اقل این دست اول تک نمی انداختی
دیریست که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت کلامی وسلامی نفرستاد
دانست که خواهم شدنم مرغ دل ازدست
وزآن خط چون سلسله دامی نفرستاد
فریادکه آن ساقی شکرلب سرمست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
تو حرفت را بزن
چکار داری که باران نمی بارد
اینجا سالهاست که دیگر
به قصه های هم گوش نمی دهند
دست خودشان نیست
به شرط چاقو به دنیا آمده اند!
و تا پیراهنت را سیاه نبینند
باور نمی کنند چیزی از دست داده باشی ...
بگذار تا بمیرد این اشتیاق ناچیز
بگذار تا بیفتد این برگ زرد پاییز
بگذار تا بگیرد غم راه این گلو را
شاید تمام گردد این قصه غم انگیز
با این غروب دلگیر با این هوای حسرت
بگذار تا بگیرد این سینه هوس خیز
تکرار لحظه های بی عشق و شوق کافیست
سر می رود سرانجام این صبر تلخ لبریز
با این غروب دلگیر با این هوای حسرت
بگذار تا بگیرد این سینه هوس خیز
تا کی کنار دریا لب تشنه و عطش ناک
در انتظارفصل باران تند یکریز
ای حسرت همیشه ای آرزوی ناکام
تا کی حضور پاییز تا کی به زور پرهیز
بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید
من به مرگـم راضی ام اما نمی آید اجــل
بخت بد بین از اجل هم نـاز می بــاید کشیــد
میان آتش غم ها
سرودی از تو می سازم
تمام هستی ام را
بودنم افسانه هایم را
به پایت پاک می بازم
که در آن روزهای سرد
که در آن روزهای لنگ و پر حسرت
برایم چشمه ی خورشید بودی
و من از تو
نگاه سخت مغرورت
تن پاک و لطیف و داغ و پر شورت
بنایی بر تراز بی بقای خاک می سازم
طلوع چشمهایت را
سپیده گفته هایت را
به لوح سینه می کوبم
تمام خاطراتت را من از آیینه می روبم
من امشب آمدم تا درد بنشانم
براه رفتنت هردم
سرشک از خون بیفشانم
من امشب آمدم تا درد های دوریت
در میان خرمن این واژه های سرد بنشانم
نبود تو درین شب ها
به چشمم خاک می پاشد
درون سینه ام جولان کنان پوچی
دهانم پر کف و خاک و دلم راکد
نسیم مرگ هر دم از این لاشه ی مردار می آید
بدون تو درین شب ها
دلی پر درد دارم من
شبی پر حرف و پر قصه
ولیکن سرد دارم من
من از دستان این شب های ناهموار می ترسم
مرا هر سو که می خواهد
کشد این دست ها می دانی
نگاه مرده مردی در میان ماه
من را سنگ می سازد
ستاره با نگاه سرد و بی مهرش
دلم را منگ می دارد
ولیکن هرچه می گویم
نه می فهمی
نه می آیی
مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم
مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم
اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست
بگو که سجده از این قبله گاه بردارم
مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند
که دست از سر ِ نقد ِ گناه بردارم
گناه ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست
گناه ِ هر قدمی اشتباه بردارم
تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم
به قدر کاسه ای از حوض ِ ماه بردارم
بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است
بیا که دست از این اشک و آه بردارم
آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سربه سر این دل ساده می گذاری!...
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز آواز بغض گرفته ی من ،
در کوچه های بی دار و درخت خاطره بود!
هاشور اشک بر نقاشی چهره ام
و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی گناهی سنگین،گذاشته را مرور کردم...
از پی تقلبی بزرگ،دفاتر دبستان را ورق زدم...
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کردی !!!
شاید قتل مورچه هایی که در خیابان،
به کف کفش من می چسبیدند،این تبعید ناتمام را معنا کند !
یا شیشه ای که با توپ سه رنگ من
در بعد از ظهر تابستان هشت سالگی شکست ...
یا سنگی که با دست من
کلاغ حیاط خانه ی مادربزرگ را فراری داد !
یا نفرین ناگفته ی گدایی که من
با سکه نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریدم !
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام !!!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر مورچه های حیاطمان گذاشتم !
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم !
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس سبز به گدای دربه در خیابان دادم !
پس تو را به جان جریمه ی این همه ترانه ،
دیگر نگو برنمی گردی ....!i!i
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه، هر روز کم کم مي خوريم
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ي مردم شدم
آب مي خواهم سرابم مي دهند
عشق مي خواهم عذابم مي دهند
بعد از اين با بي کسي خو مي کنم
آنچه در دل داشتم رو مي کنم
و پشت سرم
درست را گوش می دهیواین منم
که باید عاطفه هایم را
لا به لای سطرها گم کنم
تو ناز کردی
شاید نگاهت هم
گذر از این عاطفه بود
نه تو نرخت فراتر از این حرفهاست ...........
من بدبخت فلک زده ام که نیازم تو شدی
و به آنجا کشیده شدم
که سر خیابان
عمرم آبرویم و همه دارایی ام را جز تو
- که البته ندارمت را -
خیرات کردم
آری غارت چشمان تو بود که مرا
به نیم مرزهای جنون هدایت کرد
- البته چه غارت خوبی
که آغاز نشده
همین طور سطرهای روان می زاید
والبته مرا به سجع سطر پیش ......... -
روزها می گذرند
و نشانه های خیانتت
آشکار می شود
آن وقت می گویند
چرا عربده می کشی
چرا چرت می گویی
و همه چیز را پرت می کنی
این نفرت زاده ی کدام حادثه است
این نفرت واین دادهای پی در پی .......
برای که بخندم ؟ برای چه ؟
این همه رفتم این همه رفتم چه شد؟
این همه ناز و نوازش
با واژه های روشن برای که بود ؟
نمی دانم
من اصلا حوصله ی این حرفها را ندارم
با من بحث نکن
تا او نیست من دشنام می دهم
وقتی آمد
- که نمی آید -
باشد می خندم
بگذار بگویند فلانی بهانه می گیرد
پشت اين كوه بلند ،
لب درياي كبود ،
دختري بود كه من
سخت ميخواستمش
و تو گويي كه گلي
آفريده شده بود
كه منش دوست بدارم پرشور
و مرا دوست بدارد شيرين ...
و شما ميدانيد
آه ، اي اختركان خاموش
كه چه خوشدل بوديم
من و او ، مست شكرخواب اميد
و چه خوشبختي پاك
در نگاه من و او ميخنديد ...
وينك ، اي دختركان غماز
گر نه لاليد و نه گنگ ،
بگشاييد زبان
و بگوييد كه ازيك بهتان
چون شد اين چشمه غبار آلوده!
و ميان من و او
اينك اين دشت بزرگ
اينك اين راه دراز
اينك اين كوه بلند ...
هر کس که بدین دام در افتاد بر افتاد
بر خرمن خشک دل من برق نگاهت
تابید گرفت آتش و پا تا به سر افتاد
گفتم هوس است این چوببوسم لب لعلت
خاموش شود آتش و لیکن بتر افتاد
گفتم که به درمان بکشم دست به زلفت
ازعطرخوش جعد تو خون درجگر افتاد
هر چند در آغوش کشیدم تن مینات
آرام ندارم که مگس بر شکر افتاد
تاباندی ازآن چشم سیاهت همه گون سحر
در خواب شدم لیک شبم بی سحر افتاد
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم ، نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن ، میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی ، هم قفس خدانگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم ، مثل دستات سرد ، سردم
من که تو بنبست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد
نمی دونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم ....

آتشکده عشق تو از آن من است
آن روز که لحظه وداع من و توست
آن شوم ترین لحظه پایان من است
